امروز دوشنبه 05 اسفند 1398
bayanshafahi2.cloob24.com
0

رویای یک ساعته
(
اثر کيت شوپن)

چون مي‌دانستند که خانم ملارد مبتلا به بيماري قلبي است، بسيار احتياط کردند که خبر مرگ شوهرش را تا حد ممکن با مقدمه‌چيني به او بگويند.

 خواهرش جوزفين بود که مِن و مِن کنان خبر را گفت، آن هم با اشارات تلويحي که نيمي از خبر را پوشيده نگه‌مي‌داشت. ريچارد دوست شوهرش نيز آنجا در کنارش بود. او بود که وقتي گزارش سانحه‌ي قطار با اسم برنتلي ملارد در صدر فهرست «کشته شدگان» دريافت شده بود، در دفتر روزنامه حضور داشت، ريچاردز وقت را فقط صرف اين کرده بود که با ارسال دومين تلگراف از صحت خبر مطمئن شود و بعد عجله کرده‌بود تا با پيش‌دستي مانع رسيدن خبر توسط دوستي با احتياط و شفقت کمتر شود.

وقتي خانم ملارد اين خبر را مي‌شنيد، برخلاف بسياري از زنان ديگر که چنين خبري را مي‌شنوند بهت‌زده و عاجزانه نگفت که باور نمي‌کند. در آغوش خواهرش با هق‌هقي جگرسوز بي‌درنگ گريه سرداد. وقتي توفان اندوه فرونشست‌بود، به تنهايي به اتاق خود رفت. نمي‌گذاشت کسي همراهش باشد.

آنجا در مقابل پنجره‌ي باز، صندلي راحتي جاداري قرار داشت. عاجز از فرط خستگي جسمي‌اي که در جاي جاي بدنش محسوس بود و به‌نظر مي‌آمد به روحش رسوخ کرده بود، در صندلي فرو رفت.

درميدان فراخ روبه‌روي خانه‌اش، نوک درختاني را مي‌ديد که همگي از نفس حيات‌بخش بهار تکان مي‌خوردند. عطرفرح‌بخش باران در فضا موج مي‌زد. آن پايين در خيابان، دست‌فروش دوره‌گردي جنس هايش‌را جار مي‌زد. نغمه‌ي خفيف ترانه‌اي که کسي  در دوردست‌ها سرداده‌بود به گوشش مي‌رسيد و گنجشکاني بي‌شمار زير شيرواني جيک جيک مي‌کردند.

از ميان ابرهاي به‌هم متصل شده  و روي هم انباشته‌ شده‌ي باختر که پنجره‌اش روبه آن باز مي‌شد، تکه‌هاي آسمان آبي اين جا و آن‌جا معلوم بود.

سرش را بر روي نازبالش مبل تکيه داده و نشسته بود؛ اصلا تکان نمي‌خورد، مگر موقعي که بغض گلويش را مي‌گرفت و تکانش مي‌داد، مثل کودکي که با گريه به خواب رفته باشد و هنگام خواب ديدن هق هق بگريد.

جوان بود، با چهره‌ي زيبا و آرامي که خطوطش حکايت از آرزوهاي سرکوب شده و حتي نيرويي خاص داشت. اما اکنون در چشم‌هايش نگاه خيره‌ي کسلي بود که به يکي از تکه‌هاي آسمان آبي در آن دوردست‌ها دوخته شده بود. نگاهش نظري گذرا و حاکي از تامل نبود، بلکه بيشتر نشان‌دهنده‌ي تعليق انديشه‌ي هوشمندانه بود.

 حسي در وجودش شکل مي‌گرفت و او هراسان انتظارش را مي‌کشيد. چه حسي بود؟ نمي‌دانست. رازآميزتر و زودگذرتر از آن بود که بتوان نامي برآن گذاشت. اما احساس مي‌کرد که از دل آسمان به بيرون مي‌خزد و از ميان صداها، رايحه‌ها و رنگي که فضا را پرکرده‌بود به سوي او مي‌آمد.

حالا ديگر سينه‌اش با هيجان و التهاب بالا و پايين مي‌رفت. آرام آرام مي‌فهميد که چه چيزي به او نزديک مي‌شد تا تسخيرش کند و او مي‌کوشيد تا با توسل به  اراده‌اش آن‌را عقب براند – اراده‌اي که هم‌چون دستان سفيد باريکش ناتوان بود.

وقتي که خود را کاملا تسليم کرد، کلمه‌ي نجواشده‌ي کوچکي از ميان لبان اندک بازشده‌اش بيرون ريخت. پياپي زير لب تکرارش کرد: «آزاد، آزاد!» بهت و هراسي که به دنبال اين کلمه بر چشمانش نشسته‌بود، محو شد. نگاهش ثابت و پرفروغ بود. ضربانش شدت گرفت و جريان خون ذره ذره‌ي بدنش را گرم و لخت کرد.

ديگر ازخود نپرشيد که آيا سرشار از شعف شده بود يا نه: ادراکي واضح و متعالي او را قادر ساخت که فکر آن‌را کم‌اهميت تلقي کند.

مي‌دانست که وقتي دستان مهربان و نرم را تا شده بر سينه‌ي جنازه ببيند، وقتي چهره‌اي را که هميشه با عشق به او نگاه کرده بود، بي‌حرکت و خاکستري و مرده‌ببيند، بازهم خواهد گريست، ولي پس از ان لحظه ي تلخ، صف طولاني سال‌هاي آتي را مي‌ديد که تماما متعلق به او بودند و براي استقبال، دستانش را گشود و به طرف آنها گرفت.

کسي نخواهد بود تا در آن سال‌ها زندگيش را وقف او کند؛ ديگر مي‌توانست براي خودش زندگي کند.  اراده‌ي نيرومندي نخواهد بود تا با پافشاري کورکورانه‌اي که مردان و زنان تصور مي‌کنند محقق‌اند با توسل به آن اراده‌ي شخصي خود را بر همنوعانشان تحميل کنند. اراده‌ي او را مطيع خود کند. وقتي در آن لحظه‌ي کوتاهِ اشراق به اين کار فکر مي‌کرد، به نظرش آمد که نيت مهربانانه يا بي‌رحمانه چيزي از جنايتکارانه ‌بودن آن نمي‌کاست.

با اين‌همه، او را دوست داشته بود – گه‌گاه؛ غالبا نه. ديگر چه اهميتي داشت! در برابر اين اثباتِ وجودِ خود که او در يک آن فهميده‌بود مهم‌ترين انگيزه‌ي زندگيش است، عشق – اين راز سر به مهر – چه ارزشي داشت!

مدام با خود نجوا مي‌کرد: «آزاد! جسم و روح آزاد!»

جوزفين جلوي درِ بسته زانو زده، لبانش را به سوراخ کليد چسبانده بود و التماس مي‌کرد به داخل اتاق راه‌ داده‌شود. «لوئيز در را باز کن! تمنا مي‌کنم؛ در را باز کن – خودت را از بين مي‌بري. داري چه‌کار مي‌کني لوئيز؟ تو را به خدا در را باز کن.»

«برو تنهام بگذار. هيچ طوريم نيست.» نه؛ از آن پنجره‌ي باز، حقيقتا اکسير حيات مي‌نوشد.

از فکر آن روزهايي که در پيش داشت در پوست خود نمي‌گنجيد. روزهاي بهاري و روزهاي تابستاني و انواع روزهايي که متعلق به خود او مي‌بود. شتاب‌زده زير لب دعا کرد که عمرش طولاني باشد. همين ديروز بود که از فکر طولاني بودن عمر، لرزه به اندامش افتاده بود.

عاقبت بلند شد و در را بر روي خواهش‌هاي مکرر خواهرش باز کرد. در چشمانش تب و تاب پيروزي موج مي‌زد و راه رفتنش بدون اينکه خود بداند، به راه رفتن الهه‌ي پيروزي مي‌مانست. دستانش را دور کمر خواهرش حلقه کرد و آن‌گاه به اتفاق از پله‌ها پايين آمدند. ريچاردز پايين پله‌کان منتظرشان بود.

کسي داشت درِ ورودي خانه را با کليد باز مي‌کرد، برنتلي ملارد بود که کم و بيش با غبار سفر بر چهره و در حالي‌که با خونسردي ساک و چترش را حمل مي‌کرد، وارد شد. او بسيار دور از محل حادثه بوده‌است و اصلا از آن خبر نداشت. از گريه سوزناک جوزفين، از حرکت سريع ريچاردز براي اينکه نگذارد زنش او را ببيند، مبهوت مانده‌بود.

وقتي پزشکان آمدند، گفتند که خانم ملارد از بيماري قلبي مرده‌است – از شعفي که مرگ‌آور است.

برگردان: حسين پاينده

 

تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه